جیز نیست
مردی که شبیه معلم مدرسه هاست با عینک همیشگی و خودکاری که در جیب دارد از کنارش رد شد . البته قبل از رد شدن ، صدای قدم های به ترتیب شول و آهسته ی سنگین اورا از پشت سر شنید . به پشت کله ی طاس معلم که خیره شد ، با خودش گفت: معلم ها عجب آدم های بَراقی هستند . سال هاست که کسی دل خوشی از بعضی تصمیم هاشان ندارد ، کمی توی چشم می زند . البته به غیر از نوابغی که مانند براق ها به این نتیجه می رسند که : دنیا همین است که معلم ساخته است . درسته ... دنیا بَراق شده ... بله ، این هم قبول دارم که ریاضی علم به ریاضی است و جغرافی و تاریخ درس های سرگرم کننده و ملموس هستند ، وجود دارند تا آدم ها به اشتباه در گوشه کناری گم نشوند ، به خودشان و دیگران هم آسیبی نرسانند . بیخود هوس نکنند که خودشان را متعلق به ناحیه ی دوری که کیلومترها با آنجا فاصله دارند بدانند .. . فاصله ی معلم بیشتر شده بود که سرش را به طرف مرد برگرداند و لحظه ای به او خیره شد . دستپاچه شد ، محکم مکعب پلاستیکی را فشار داد ، پشتش را به معلم کرد و رفت . بوی پلاستیک کهنه ، خاطره انگیز بود .