11/20/10


جیز نیست
مردی که شبیه معلم مدرسه هاست با عینک همیشگی و خودکاری که در جیب دارد  از کنارش رد شد . البته قبل از رد شدن ، صدای قدم های به ترتیب شول و آهسته ی سنگین اورا از پشت سر شنید . به پشت کله ی طاس معلم که خیره شد ، با خودش گفت:  معلم ها عجب آدم های بَراقی هستند . سال هاست که کسی دل خوشی از  بعضی تصمیم هاشان ندارد ، کمی توی چشم می زند . البته به غیر از نوابغی که مانند براق ها به این نتیجه می رسند که : دنیا همین است که معلم ساخته است . درسته ... دنیا بَراق شده ... بله ،  این هم قبول دارم که ریاضی علم به ریاضی است و جغرافی و تاریخ درس های سرگرم کننده و ملموس هستند ، وجود دارند تا آدم ها به اشتباه در گوشه کناری گم نشوند ، به خودشان و دیگران هم آسیبی نرسانند . بیخود هوس نکنند که خودشان را متعلق به ناحیه ی دوری که کیلومترها با آنجا فاصله دارند بدانند .. . فاصله ی معلم بیشتر شده بود که سرش را  به طرف مرد برگرداند و لحظه ای به او خیره شد . دستپاچه شد ،  محکم مکعب پلاستیکی را فشار داد ، پشتش را به معلم کرد و رفت . بوی پلاستیک کهنه ، خاطره انگیز بود .
پیک هفته کلاس «دوم» ...  جمله سازی
-        مرتب کنید
الف : سخن   آدم   دعا   با خدا   می گوید   در موقع
ب : دارد   آدم های    خدا    راست گو   را   دوست
ج : می کنم   کشوری   به   داشتن   افتخار   این   با  زیبای  من   همه
د : بزرگ   خانه ی   ماست   ایران
ه : است    مرد   پدربزرگ   مهربانی
ی : است   قله ی   ایران    دماوند    بلندترین 

11/18/10



پسر : حشرات رو کنار بزن ...
X  : نمی خوام
پسر : کنارشون بزن
X : قرار نیست اتفاقی بیفته .
پسر : پس مادر فلانی راست می گفت ... «خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو »


11/16/10




از دیدن دود  و انزجار عمومی تعجب نکنید ... بدن عکس العمل طبیعی ش را انجام می دهد پس جلوی واکنش های طبیعی را نگیرید . توالت مکان تخلیه ی عمومی و طبیعی است . در جوامع سنتی مردم از همه چیز منزجرند . کدخدایی را می شناسم که می گفت : دستت بشکنه ، چرا پشت سرت آب نریختی . جدی نگرفتن مکان های عمومی سبب می شود، توالت ها همیشه کثیف بمانند .
                                       یک لحظه فرصت بدید ، آقای معلم .


11/14/10

« sucker »
carson mc cullers

پپه هر حرفی می زدم یادش می موند و باور می کرد . از همین جا اسم « پپه » رو گذاشتیم روش . هیچ وقت زیاد بهش محل نمی ذاشتم یا بهش فکر نمی کردم . وقتی حسابشو بکنی که چه مدت طولانی ای هم اتاقی بودیم ، می بینی ای که من چه قدر کم یادمه وافعا مسخره س . عادت داشت وقتی فکر می کرد تنهاس خیلی با خودش حرف بزنه همه شم درباره ی جنگیدن با گانگسترا و قاطی شدن با یه دار و دسته و این جور چرندیات بچه گونه . می رفت دستشویی یک ساعتی اونجا می موند و گاهی انقدر هیجان زده می شد که صداش می رفت بالا که می شد تو کل خونه شنیدش . سوای این بیشتر وقتها ساکت بود . عین خیالش نبود که کت و پلوورهای منو که برام کوچیک شده بپوشه ، حتی اگه آستینهای بلندشون آویزون می موند .

11/12/10

سنتِ خالی کردن



لحظه ای که زیر پایت را ببینی ...

مشاهده : نظرت در مورد هیچ کاری انجام ندادن چیه ؟
سایه : آه ... اصلا نباید کاری انجام داد .
مشاهده : کسالت آوره ...
سایه : سودی نداره ...
مشاهده : چه کار ، باید کرد ؟
سایه : اهمیتی نداره .
مشاهده : خیلی از بیکاری می ترسم ...
سایه : چه فایده ؟
مشاهده : راه دیگه ای وجود نداره ؟
سایه : ارزشی نداره .
مشاهده : ....
سایه : خوب ... کارها انجام و حسا ب ها رسیده شده است ... دیگر چیز ارزشمندی وجود ندارد .
مشاهده : مگه من چقدر کار انجام دادم ؟
سایه : حرفت اعتباری ندارد .
مشاهده : پس ...
سایه : ... اعتبار هم اعتباری ندارد .
مشاهده : پس نتیجه چی می شه ! ... فکر کنم ، نتیجه ای باید وجود داشته باشه ؟
سایه : نمی دانم .


11/11/10

عاقل و بالغ




کیوسک روزنامه فروشی کوچک ، دو فروشنده ی جوان در آن کار می کنند . هر یک به طور جداگانه وظیفه ی خاصی ندارد ، هر کس می تواند در هر لحظه دست به هر کاری بزند . اکنون ظهر است و  عاقل ( اسم کاراکتر ) همچنان  ، که مشغول تماشای تلویزیون است با تلفن همراهش بازی می کند . بالغ ( اسم کاراکتر) به مرد نقاش ،که روی دیوار خیابان چیزهایی می کشد خیره شده ... در میان صحبت ها ممکن است مشتری هم بیاد و برود .
بالغ : ... کی پخش می شه ؟
عاقل : پخشش نمی کنن ...
بالغ : مگه تکرار نمی شه !؟
عاقل : نه ... عجب بادی کرده !
بالغ : خراب نشه !
عاقل : خراب شده ...
بالغ : شارژ نمی شه ؟
عاقل : ... باطری می خرم .
( مرد نقاش به طرف کیوسک میاد و یک بطری آب می خرد و به رنگ کاریش بر می گرده )
بالغ : سخته یا آسون ؟
عاقل : ... شارژم ؟
بالغ : نقاشی کشیدن ...
عاقل : مرد خوبیه ... داره کارش رو انجام می ده .
بالغ : گل و درخت می کشه ...
عاقل : اگه شارژ بگیره ، اولین عکس رو من از نقاشیش می گیرم .
بالغ : خیابون قبلی هم ، همین نقاشی رو کشیده ...
عاقل : گل و درخت و توی آسمون ، دو بچه مدرسه ای می خندن .
بالغ : کی تکرار می شه ؟
عاقل : تکرارش رو به خاطر پخش مستقیم نمی ذاره ...
بالغ : فوتبال ؟
عاقل : ... پخش مستقیم نمایشگاه خوار و باره .
بالغ : یک قطره رنگ هم زمین نمی ریزه ! ... رنگش خیلی غلیظه ...
عاقل : کارش رو خوب بلده ... دوست داری ، برو امتحان کن ...
بالغ می خندد و ادای خودش رو هنگام نقاشی کشیدن روی دیوار در می آورد ... مثلا عاقل هم مرد نقاش است که به خاطر بی عرضگیِ بالغ ، سیلی ای توی گوشش می زند ... هر دو مدتی سرگرم شوخی می شوند ... پخش مستقیم نمایشگاه خوارو بار ( مواد غذایی روزانه ی خانه و خانواده ) شروع می شود ... عاقل و بالغ چت ِ شوخی شدند ...
بالغ : ( اشاره به تلویزیون ) ... بریم ؟
عاقل : مفتی نیست ...
بالغ : مفتش می کنیم ...
عاقل پیف پافی را که کنار تلویزیون است برمی دارد و به بالغ کمی پیف پاف می زند . بالغ به نشانه ی مرگ زبانش رو خیلی شول از دهانش آویزان می کند .
                                                    ادامه دارد