3/8/11

...


  ... ترکیب خاکستری ، کرمی ، زرشکی چیزِ مزخرفی ساخته ... مهم نیست ، ریمیکس don't stop now آپارتمان روبرویی را خوش ترکیب می کند .
از خواب بلند شدم ، بعد از اینکه سرم را چند دقیقه ای خاروندم ، دوست داشتم کت و شلوار مشکی ای بپوشم ، موهایم را روغن بزنم و اگر هم سبیل سیاهی گیرم آمد پشت لب بگذارم و برای قدم زدن  از خانه بیرون بزنم ...
از کنار فروشگاه کتاب های آموزشی رد شدم ... چند قدمی گذشته بودم ، پشیمان شدم چرا ویترین فروشگاه را سرسری گرفته ام ! مثل زمانِ رانندگی کردنم ، به کوچه ای می پیچم بعد با مشت به پایم می کوبم ، چرا تابلوی راهنماییه سر کوچه به پشمم نبوده ! ... پایین کتم را مرتب و به طرف فروشگاه برمی گردم ... اگر قرار بود یکی از این کتاب ها را انتخاب کنم ...!
یک روز پلیسِ سفید پوشِ راهنمایی و رانندگی که با حرکت دستاش سعی داشت به من نشون بده که خیلی عصبانی تر از این حرفاست ، گفت : هر کاری رو که نباید به میل خودت انجام بدی ، همه ی برنامه ها از قبل چیده شده ...
با دستمال کاغذی ، روغنی را که از موهام روی گردنم چکه کرده بود پاک کردم ... هنوز تصمیمی برای داخل شدن به فروشگاهِ خلوت نگرفتم . به قول یکی از نویسنده های مورد توجه دوران نوجوانی ام : عجب به روزی که فروشگاه ِفروشِ آموزش شلوغ تر از سوپرمارکت باشد !

1 comment:

Sisyphus said...

این عکس فوقولادست